اگر به گذشته بر گردیم و مروری هرچند گذرا بر وضع جنبش های دانشجویی و سیاست های حاکم بر جامعه در زمان اصلاحات بیندازیم می توان جایگاه جوان و نقش آنان را در موفقیت های اصلاح طلبان به چشم دید. این جوانه های پر شرو شور در دوره دانشجویی خود هزینه ها پرداخت کردند همان گونه که نسل جدید پس از آنان در حال پرداخت کردن هستند. نکته جالب اینکه به فراخور این شرایط عده ای میدان را خالی کرده و بر نتافتند و گروهی در سياست های خود تعدیل را انتخاب و سعی کردند ،منطقی تر به مسائل نگاه کنند. طیف دیگری نیز در این میان وجود دارد که راه هیچکدام را نرفتند و با پیوستن به خبرنگاران و نویسندگان مطبوعات و بالا بردن سطح تحصیلات و مطالعه خود در این گروه ماندند تا درخت دانایی را آبیاری نموده و در شرایط مختلف در کنار مردم باشند و لذت بببرند. این لذت بردن همانا و نگاه اصلاح طلبان و گروه اصولگرایان همان. فعالان عرصه خبر و اصلاع رسانی اوایل در کهگیلویه و بویراحمد اطلاعات چندانی نداشتند و کم کم خود را به سطح مبتدی رساندند. آنها در مرور زمان با تکیه بر نیروی جوانی خود توانستند این مشکل را حل نموده و به وضعیت خبر و اطلاع رسانی استان سرو سامان دهند.این اواخر چهره های جوان تر سعی کردند با یادگیری اصول خبر و روابط عمومی و هم چنین پیاده نمودن زمینه های خبرالکترونیک و ارتباط با خبرگازی های کشوری،كهگيلويه و بويراحمد را در سطح كشور مطرح نمايندبه طوري كه شاهد اين مدعا باز شدن ستوني ثابت در خبرگزاري هاي معتبر كشور و هم چنين بالا رفتن سطح كمي و كيفي مطبوعات محلي استان مي باشد. طيف اصلاح طلب مطبوعات محلي كه گرايش به اصلاح دارند نه اصلاح طلب نمايي!مدتي است در مقابل بزرگ ترهاي سياسي خود قد علم كرده و نقد آنان را در دستور كار قرار دادند.آنان از مردان نام آشناي سياست استان در جبهه اصلاح طلبي مي خواهند كه به مردم بگويند بدون از حاشيه چه كاري انجام داديد؟ آنها مي خواهند به مردم بگويند كه اين گوي و ميدان بار ديگر آقاي موسوي در بويراحمد،آقاي تاجگردون در گچساران و آقاي منطقيان يا لاهوتي در دهدشت ،چه برنامه اي داريد؟ پاسخ از طرف دوستان بهتي است و تهديدي خالي! طيف اصلاح طلب استان بايد ظرفيت انتقادات را داشته باشند،ابالاخره اين جوان ترها ،تربيت شده همان شعارها هستند كه دست بر قضا بر خلاف سياسيون مصلحت نگري را تعريف نمي كنند و اگر كه تعريف آن را بدانند(كه قطعا مي دانند) بدان پايبند نيستند و از آن گريزان. با اين وصف مي توان گفت كه جوان ترهاي اصلاح طلبي در مقابل بزرگ ترهاي نام آشنا ايستاده اند و از انان سوال هاي متعددي دارند كه پاسخ مي خواهند.سوالاتي كه شايد حاصل آن شكست بزرگ ترها در مقابل كوچك ترها باشد و اين نتيجه اي قابل پيش بيني است. جوان ترهاي اصلاح طلبي مي خواهند كه آنان در اين فرصت به وجود آمده از گذشته حرف بزنند ،از هشت سال مسووليت سيد باقر موسوي و عملكرد او در استان و حوزه بويراحمد ،از سالهاي مسووليت تاجگردون در گچساران!از فقر حاكم بر جامعه و از خيلي سوالات ديگر كه پرده مصلحت نگري سياسي را در كهگيلويه و بويراحمد مي درد و به دنبال پاسخ بزرگ ترها مي نشيند. در مقابل اين انتظارات،بزرگ ترها سكوت كرده اند و خود را به نشنيدن معروف ضرب المثل هاي بومي زده اند!كوچك ترها اما مرتب سوالات را تكرار مي كنند و پاسخ مي خواهند. آنها مي خواهند بدانند كه چه عيبي دارد جوان تري بر مسند نمايندگي تكيه زند و باز تكرار مكررات نشود. آنها مي خواهند بدانند كه عملكرد هشت ساله مديران استان چه بوده است كه امروز خبرنگاران و نويسندگان اصلاح طلبي بايد از آن دفاع كنند؟آنها مي خواهند بدانند كه مردم به چه برنامه اي بايد دل خوش كنند؟آنها مي خواهند بدانند كه اصلاح طلب هاي استان چه كساني هستند ومردم و رفع مشكلات و موانع استان در برنامه هاي آنان چه جايگاهي دارد ؟!جوان ترهاي تربيت شده سال هاي اصلاح طلبي اين بار بزرگ ترها را به نقد كشيده اند تا از آنان بپرسند ماندن شما ،براي آينده ما هزينه خواهد داشت و ديگر زمان بازي بزرگ ترها تمام شده و مي توانند مربياني باشند كه تجربه ها را انتقال دهند نه بازيكناني كه گل بزنند!به نظر مي رسد اين بار بزرگ ترها نقد كوچك ترها را بر نخواهند تابيد و كوچك ترها در مقابل بزرگ ترها خواهند ايستاد و اين تقابل دوستانه و سياسي مي تواند به نفع توسعه استان تمام شود.آيا بزرك تر ها تحمل خواهند كرد؟
كودكيم را خوب به خاطر دارم.روستاي تراب در نزديكي سوق .پسري پر شر و شور كه معلم ابتدايم را دست مي انداختم و ميهن دوست عزيز با مهرباني مرا تحمل مي كرد. اكبر را عكبر مي نوشتم و او از من مي خواست كه پاي تخته سياه!آمده و دوباره بنويسم. اين بار درست مي نوشتم و او از سر تقصير اكبر نوشتنم مي گذشت و نمره ۲۰ مي داد. شايد اگر ميهن دوست عزيز استاد گرانمايه ام كه هميشه به سلامت باشد انشاءالله اين كار را نمي كرد گريه من همه مال را خبر مي كرد و او مجبور بود بالاخره دل فرزند كوچك مال را نشكند كه باعث ناراحتي شود. بزرگ تر كه شدم شهر نشين شديم و آن همه خوبي ها رخت بر بست و تنها يك نام هميشه با من همراه شد.محمد(ص).دهدشت كه آمديم برادرم كه تحصيلكرده شيراز بود و كتاب هاي شريعتي را در كمد خانه نگهداري مي كرد،باني آشنايي نوجواني من با اين نام مبارك شد. محمد(ص)همه روياهاي من بود. به خاطر دارم ۶۰دستگاه كه خانه ما آنجا بود و زمين هاي خالي فراوان اطرافش ،فرصتي بود براي خواندن فروغ ابديت و تجسم جنگ بدر. نم نم باران خاص كهگيلويه زمين را مرطوب كرده بود و در تخيلاتم پياده روي سلمان را حس مي كردم براي رسيدن به محمد(ص) و آن طرف تر در تپه هاي اطراف دهدشت منتهي به گلزار شهداء ابوذر غفاري ترسيم شده در كتاب علي شهيد را مجسم مي كردم كه محمد(ص)سراغش را مي گرفت و او لب تشنه به سراغ محبوبش مي رفت. از اين روياها لذت مي بردم. از اينكه كسي كنارم نيست تا تخيلاتم را به هم بزند. از اينكه كسي نيست به دنياي من بخندد لذت مي بردم. محمد(ص)همه خاطرات نوجواني من شد و همه عشق من. دو ۱۰توماني دارايي نوجوانيم و از او كمك خواستم ،دريغ نكرد. جوان تر هم كه شدم هر وقت با قلبم صدايش زدم دريغ نكرد. اين نام آشنا اما بر حسب شرايط زندگي فاصله را نيز تجربه كرد و سختي زندگي فرصت نداد كه در تخيلاتم سرباز جنگ احد باشم و يا در جنگ خندق شاهد دلاوري علي (ع)و هورا كشيدن براي زماني كه عبدو را به زمين كوفت و رو كم كرد!آري اقتضاي زندگي از من خواست كه لباس كار بپوشم و سختي ها را يكي پس از ديگري تجربه كنم. و محمد(ص) اين ياور دوران كودكي و نوجواني و آن مونس روياهاي من در تپه هاي شهر كم كم از خاطره هايم محو شد و با رفتن آن بزرگ مرد ، سختي هاي زندگي كم كم چنان بر من سخت گذشت كه نمي دانستم چه مي خواهم. گم شدم در آن هياهوي آدم هاي غريب و تنها ماندم در ميان كساني كه به اعتقاداتم مي خنديدند. تنهايي سختي بود!و دروغ تمام زندگي و خيانت آغاز بردگي.من گناهم چه بود نمي دانم.اما سختي ها يكي پس از ديگري چنان پتكي محكم وجودم را مي لرزاند و من تنهاي غريب بقا مي خواستم و زندگي!سال هاي سال گذشت و در آن هياهوهاي پوچ نه دوستي داشتم كه مرا بفهمد و نه عشقي كه مرا راهنمايي كند. مذهب خنده دار بود و عشق ساخته ذهن و بخشش كاري چندش آور. اين همه آن چيزي بود كه مردهاي زمانه ام مي خواستند به من ياد دهند؛مي دانستم در مقابل اين همه حمله توان مقابله ندارم.مي دانستم كه عمروهاي زمانم را نمي توانم به زمين بزنم. اما لطفي شامل حالم بود كه نمي دانستم از كجا آمده و كيست و چه مي خواهد. لب پرتگاه !پرت نمي شدم. من نگهباني داشتم سرشار از عشق و نمي دانستم كيست. سال ها گذشت و در شديدترين سختي هاي زندگيم و در بدترين لحظات عمرم با دمپايي هاي قرمز لب كوه در كوهگل سي سخت با همان خانواده اي كه از دستم خسته شده بودند ،ايستادم و پس از سال هاي سال به يك باره نام آشنايي را صدا زدم: يا محمد،دوست خوب دوران نوجوانيم منم!دستم بگير ... يا محمد(ص)زمين و زمان ،مرد و نامرد ،دوست و غريب همه عليه منند و تو مي داني كه نمي توانم ديگر مقاومت كنم. يا محمد دوست خوبم،كمكم كن....گريه ام گرفت. آن آدم پر شور سال ها قبل كه محمد(ص) تمام روياهايش بود و ابوذر دوستش و علي(ع)قهرمان كمر به زمين زنش و سلمان هموطنش و خديجه فداكار،همسر دوستش همه را در سختي هاي زندگي فراموش كرده بود. گريه ام گرفت.... من تنهاي تنها بودم و غريب و هنوز رمقي در وجود خسته ام مانده بود كه فرياد بزنم يا محمد كمكم كن....فقط چند لحظه بعد آرام شدم. فريادي از درونم مي گفت: خوش آمدي دوست من. سال هاست كه منتظرم فرياد بكشي و نكشيدي. سال هاست كه منتظرم از من بخواهي و نخواستي. خوشحالم كردي.قدم بردار برو پايين كه از امروز ما با هميم و خداي ما كمك رسان تو خواهد بود. باورم نمي شد. همه چيز آرام شده بود. از كوه پايين آمدم. و فرداي آن روز بازي باخته به طور غريبي به برد تبديل شد. و از آن روزهاي من و محمد(ص) دو سال و اندي مي گذرد و هر سال در آن روز به پاسداشت آن موهبت نمازم را آنجا مي خوانم و به اين دوستي افتخار مي كنم. عشق...خدا.....مهدي اين سه نام مبارك حاصل آن همه تلاش است و اينك از درون آرامش دارم و خدايم را سپاسگذارم. اين عيد مبارك غدير فرصتي بود تا داستان اين عشق را تكرار كنم و بنويسم و امروز خوشحالم كه مي توانم عشق را بفهمم و ممنون اين همه لطف پرودگار بزرگ هستم. سروران من: در اين خجسته پيوند محمد(ص) و علي(ع)هر چه از پروردگار مي خواهيد دريغ نورزيد كه او مي بخشد. او به هر كسي كه از خان كرمش بخواهد مي بخشد. دوستت دارم خداي همه خوبي ها....ترا شاكر و سپاسگذارم.
